تبليغاتX
نغمه های سکوت

در افسانه ها آمده که وقتی نوروز می رسـد کسی به نام قدیمی ترین یار انتظارش را می کشد و تا پایان ســــال

به پای او گرما و سرما را تاب می آورد، در باران و برف و آفتاب و ابر او را می ستاید و سبزترین شال گردن

دنیا را به او هدیه می دهد تا در برابر هر گونه اهریمن طبیعت مصون بماند...

این افسانه ایست که سالها پیش نیاکان من سینه به سینه نقل کرده اند و امروز در سینه ی من همچون یادگاری

کهن می تپد...

به یاد می آورم که سالها پیش هنگامی که برای نخستین بار عاشق شدم...مادرم در چشمانم نگریست و لبخندی

از روی مهـربانی چهره اش را تا ابد در ذهنم جاودانه سـاخت .... آن روز از عشــق چیزی نمی دانسـتم... تنهـا

چیزی که بود همان یادگار کهنه ی نیاکانم بود که در سینه ام می تپید...فقط عاشق شده بودم ... همین و بس....

و امروز غبطه می خورم که بی گمان راستین ترین احساس من بوده است...

کاش هیچگاه از یاد نمی بردم... کاش هیچـگاه در سـایه گاه این روزها نفـس نمی کشـیدم...کاش من بودم و یک

دنیا خیال و آرزو....و یک کوچه ی تنگ و باریک اما بزرگ به اندازه ی همه ی دنیا ی آدم بزرگها...نمی دانم..

شاید من خسته ام ... شاید اشتباه می کنم...اما این دروغها؟!!

کاش فرصتی بود برای بازگوی حقیقتی ... به پشت سر نگاه می کنم...هیچ پلی برای بازگشت نیست...و نه حتی

برای پیش رفتن...انگار من مانده ام و یک عالم خستگی ... چرا؟؟مگر عشق چه بود؟؟؟

مگر کهنه یادگار نیاکانم نبود که در سینه ام می تپید؟

مگر قدیمی ترین یار نبود که برای از راه رسیده اش دستانش را هدیه می داد؟

چند ساله ام؟

اینجا کجاست؟

انگار راه را اشــتباه آمده ام...خورشــید درست بالای سرم بود که بی اعتمادی دیواری شــد سیــاه و مرطوب و

آسـمان را تیره سـاخت...دروغ وزیدن گرفته است...به سوره های رسولان سرشکـسته که هیچ...دیگر به آوای

دلنشیـن خداهم اعتمادی نیـست...می دانم...این آغاز راه نیسـت... پایان راه هم نیسـت...من تکیه گاهم چیزیسـت

که یادگار آن در سینه ام می تپد...اما تو...تو راه را اشتباه گرفته ای ...خوب نگاه کن...بالای سرت خورشـــیدی

نیست...دروغ به اشکال گوناگون در حال رقصیدن است و باد ... بادیســت متظاهر و بی ثبات...تاریکی به زودی

این جاده را سـیاه خواهد کرد...یک گام بیشـتر یعنی فرونشــستن در اعمـاق تاریکی...اگر چه... پلی برای پیش و

پس باقی نیست.....

اما هنوز سینه ام گرما گرم این احـساس اسـت که عشــــــق چیزی نیســت که با دروغ و نیرنـگ و ریا همخـوان

باشد.....برگرد.....نه به من.....به روزهای رفته ات برگرد..... به راســتین ترین لحظه های آفرینــش...هنگامی

که یک گل بـاز می شود..... بی هیــچ دروغ و وسـوسـه ای..... به خورشــــــــید برگرد و خوب نگاه کن که چـه

صادقانه دست نوازش بر گلبرگهایش می کشد...

به نوروز برگرد و انتظار عشق را در سینه ات زنده کن...

تا سبزترین شال گردن دنیا را بر گردنت آویزی..

اینست راهی که زمین و آسمان را به افق می رساند...

::LINK::
      محمد رضا نکوفر  | 

می درخشید....هر خوشه ی خورشید در دستان تو....و گندمزار لای انگشتهای دستت با هر نفس می رقصید....من گم و گیـج و مبهوت....افسـون این رؤیای عجـیب بودم...خوشه های طلایی گندم لای انگشـتهای دستت رشد می کرد و من کودکیهایم را....پاکترین روزهای بودنم را احسـاس می کردم.

تو از خواب آمدی ؟ نه!.........

از عمـق تاریـخ ؟ نه!........

از آسمان بالا سرم ؟ نه!......

تو از بوی خاک و آب و گندم آمدی....با بوی هزار امید و آرزو....هزار هزار شکوفه ی رنگین بهار....که درختان سبز روزهای بچگی دل انگیزشان کرده بود....

یک اسب کنار یک آسیاب بادی....یک درخت میان یک مزرعه پر از خوشه های خورشید....یک کوچه باغ پر از انار... پر از نسیم....پر از عطر دستهای مادربزرگ....و بادبادکهای رقصان پشت پرچین هزار خاطره....

حالا ریشه هایت را احساس می کنم....در تنم....جوان و سبز و امیدوار....می دانم....می دانم....می دانم که خواب نیستم ....تو  معنای محض یک حقیقتی....که پرواز بهترین آرزوی اوست....دستم را پیشکش می کنم با یک گل سپید بی دروغ ...و تو از پشت پرچین هزار خاطره طلوع می کنی....با یک سبد لبخند و امید و آرزو....گیسوانت در باد گره می خورند. و بالاسرت آسمان در پرواز سپید پرنده های مهاجر گم می شود....نگاه می کنم....پروانه های نگاهت چشمانم را رنگ می زنند....رنگی از جنس لطیف پرواز....گم می شوم....در نگاهت....و تنها دستان توست که خورشید گرم بودن را در رگهای خسته ی تنم بیدار می کنند....دشت....دستمان را می گیرد....می برد....تا اوج خواستن....بر بلندترین ارتفاع پرواز....نگاهمان گره خورده در هم.....دستانمان بالهای پرواز....رها می شویم....رها می شویم....رها می شویم.... یقین دستهای ما این است....دو بال پرواز یعنی....افق را گم شدن....یعنی جایی که هیچکس نیست....یعنی جایی برای تو و من....یعنی یک دنیا کودکی....یعنی بهار....یعنی سحر....یعنی آغاز و همیشه آغاز....

راستش را بخواهی این روزها عجیب با توأم....حس حضور تو در لحظه لحظه ی بودنم جاریست....همچون رودی روشن و زلال و آینه....گندمزار تنت خوشه خوشه نگاهم را می چیند....بیگمان تو از جنس لطیف پروازی....و آزادی در پروانه های نگاهت ذهنم را نقش می زنند....یک خانه ی کوچک و یک مزرعه پر از امید....اسبی سپید با یالهایی بلند و عاشق....می دانم خسته ایم....هر نفس فریادیست....می دانم که دیگر هیچ نیمکتی جای آرامش نیست....اما من هنوز هم به پروانه های نگاهت..... گندمزار دستهایت.... ریشه های سبز حضورت ایمان دارم....

راستی روز مبادا نزدیک است....

دفتر نقاشی ام هنوز یک برگ سفید دارد....من دستانم را بالی برای تو کشیدم....و پروانه های نگاهت را پروازی برای خودم...گندمزار خوشه خوشه در انتظار است...دستت را به من بده...این آخرین برگ سفید است..ما پرواز خواهیم کرد..

ما پرواز خواهیم کرد

::LINK::
      محمد رضا نکوفر  | 

دیگر برای همیشه خسته ام

زنجیری به وسعت همه تاریخ سرزمینم بسته ام به انگشتانم تا هیچ قلمی توان نوشتن نیابد....

همچون عمو عباس دیگر نخواهم نوشت....نه برای تو...نه برای من ....نه برای هیچ کس...

فریاد تلخ گلویم هیچگاه از صداقت دروغین آدمها به سکوت نمی نشیند...تا همیشه نه ... اما

تا آن زمان که دستانم با تو و من بیگانه است نخواهم نوشت....کاغذهای سفید همیشه تان را

بگذارید برای سیاه کردن دروغهایتان .... و من سفید می گذارم تا روزی که بالهای صداقت

به رنگ آبی آسمان کاغذ هایم را پرواز کنند.

::LINK::
      محمد رضا نکوفر  | 

::LINK::
      محمد رضا نکوفر  | 


::LINK::
      محمد رضا نکوفر  | 

دوهفته است درست نمی توانم بخوابم.

شاید آن روز اگر به بیمارستان شما نمی آمدم برای ملاقات استادم

داستانت را هرگز نمی شنیدم و اکنون می توانستم درست و حسابی بخوابم

چه فرق می کند که بتوانی درست بخوابی یا نه  فرصت برای خوابیدن بسیار است

این روزها داستانهایی همانند داستان تو خیلی زیاد شده و آنقدر زیاد که نمیدانی چه کنی

ولی داستان تو با همه این داستانها فرق داشت . با آنکه تورا هیچ وقت ندیده ام

حس می کنم که سالهاست که می شناسمت

داستان تو از جنس دیگری بود . از جنسی که آنقدر گلویم را می فشارد که می خواهم

روزی صد بار خفه شوم. داستان تو تمام زندگیم را تبدیل به کابوسی کرده که در بیداری

می بینم. خیلی دوست می داشتم می فهمیدم در حال حاضر حالت چگونه است؟

نمی دانم چگونه می توانم از تو خبری بگیرم

از آن لحظه شومی که سایه اش بر سرت خراب شد تا کنون چگونه زیسته ای؟

اصلا ً زیسته ای؟! دردت را با چه کسی قسمت کرده ای ؟

آیا کسی بوده است که تو را و حالت را بفهمد؟!

آن شبی که مثل بقیه شبها بیمارستان را بقصد خانه ترک کردی و آن سه ناجوانمردانه

تو را ربودند و به بیابانها بردند و جسد نیمه جانت را خونین در بیابان تک و تنها

رها کردند و باکره ایت را که سالها حفظ کرده بودی از تو گرفتند چه کشیده ای!؟

چه کشیده ای تو !؟ دوست من ، خواهر من ، همشهری هم وطن ای انسان 

صدای ناله هایت شب و روز ساعت به ساعت دقیقه به دقیقه ثانیه به ثانیه گوشم را

کر کرده دوست دارم دو دستم را روی گیجگاهم بگزارم آنقدر فشار بدهم که متلاشی

بشود تا دیگر این صدا ها را نشنود

بازهم شندیم گفتند عربها بودند سه نفر بودند

نمی دانم این کابوس 1400 ساله که آسایشمان را گرفته کی می خواهد شرش را کم کند

و آیا چنین قصدی دارد ؟ یا این فقط خوابی است سخت دور که دیگر دست نیافتنی است

آخر اینجا جای چرب و نرمی است نفت دارد گاز دارد 70% آب و برق کل کشور را

تآ مین می کند قند، شکر، گندمش زبانزد است آخر ولی امنیت ؟

ما که همه چیزمان را در جنگ باختیم مگر نگفتند برای امنیتمان خونها ریخته شده

مگر نگفتند نیروهای بعثی در خرمشهر و آبادان و بستان و هویزه چه کردند

با دخترانمان با مادرهایمان الان که دیگر جنگ نیست چرا هست ما خبر نداریم

دوست می دارم این را بدانی آرزویم این بود که آنروز صبح وقتی خورشید نورش را

روی پیکر برهنه خونین و نیمه جانت پهن کرد ، آنجا می بودم عزیزم

اشکهایت را پاک می کردم در آغوشت می گرفتم تا آرام شوی تا احساس امنیت کنی

تا هرچه هرچه......درد داری فراموش کنی و از یاد ببری

باور کن فقط از خدا می خواهم که تو از تمام مردها متنفر نشده باشی

آنوقت من چه کنم چه خاکی به سرم کنم 

فقط این را بدانید هستند هنوز مردانی که با اصالت خویش دوست می دارند شاهزاده

قصه های مادر بزرگ باشند

ممکن است شمایلشان دیگر آنگونه نباشد ولی قلبشان از همان جنس است و

 آرزوهایشان نیز همانگونه

دو هفته است که خواب از چشمانم ربوده شده

بخاطر تو ، بخاطر معصومیتت ، بخاطر بی گناهی یت و بخاطر آواری که بر سرت

خراب شد

ای کاش می توانستم ای کاش تمام وجودم را قطره قطره بگریم تا باورم کنی

نمی دانم چرا بی اختیار یاد "هدایت" و بوف کورش افتادم یا شایدم پیکر فرهاد "معروفی"

چه فرق می کند داستان هنوز همان داستان است و این کابوس شوم همچنان ادامه دارد

به قول فروغ عزیزم هر کدام از ما تک افتاده ای هستیم بی پناه و غمگین که فقط به امید

صبح روشن در تاریکی مطلق گام بر می دارد

دوست من، خواهر من

این را نیک بدان و آگاه باش که تو نه اولی هستی نه متآسفانه آخری

این قوم به تاراج رفته پریشان گیج بدبخت حالا حالا ها باید توان ندانم کاریهایش رابپردازد

 تا کی من نمی دانم ولی این را می دانم که ما نسل سوخته ای هستیم پر از درد و فریاد

 با آرزوهایی بربادرفته

روزگاری در کوچه پس کوچه های کودکی زمانی که پسر و دختر دست در دست هم

سرشار از شادی بودیم هیچگاه چنین دورانی را اندیشه نکرده بودیم

 حیف شد چه روزگار قشنگی داشتیم یکی بابا می شد یکی مامان

امان از تو ای روزگار بزرگی که چه کردی با ما ای حرامزاده

وقتی چشمم به حیوانهای بی غیرتی می افتد که کلماتی را که خود حتی درست معنیش

را نمی فهمند بلغور می کنند یاد پیر مرد  قوزی می افتم و البته یاد تو

دختررنگ پریده ای بالبان غنچه وار با گونه هایی بر آمده و لباسی سیاه ازجنس سرنوشت

ولی این را نیز خوب بخاطر بسپار که من هنوز هم از پشت پنجره تماشایت خواهم کرد

معصومیتت را فریاد خواهم زد و با تمام وجود تصویرت را بر روی قلمدان ها نقاشی خواهم کرد

 مطمئن باش تا ابد

::LINK::
      محمد رضا نکوفر  | 

::LINK::
      محمد رضا نکوفر  | 

::LINK::
      محمد رضا نکوفر  | 


ممکن است خیلی از دوستان عزیز و محترم من با نام جرالد اسکارف آشنا نباشند.

اسکارف فرانسوی همان کسی است که طراحی قسمتهای انیمیشنی فیلم دیوار ساخته

آلن پارکر را که از روی آلبوم مشهور دیوار از آثارگروه افسانه ای وجاودانه پینک فلوید

 که نظیرشان در دنیای موسیقی راک بسیار اندک است را برعهده داشته است.

اسکارف از خانواده ای نقاش می آید و از کودکی با نبوغ ذاتی که در او بود

بسرعت شهره خاص و عام گردید.

سبک اسکارف مخصوص خود اوست که معمولا از آبرنگ و رنگ روغن استفاده میکند.

با آمدن تکنولوژی جدید اسکارف دستی هم در انیمیشن سازی کامپیوتری دارد. کارهای جرالد

 اکثرآ اگزجره و تحت تاثیر مکتب های مختلفی است که در جوانی با آنها آشنا شده است.

و تاکنون نیز آنها را به عنوان یک ایده آل برای خود حفظ کرده است.

ترکیبی از فلسفه "اگزیستانسیالیزم" ، آثار ابزورد " بکت" ، نوشته های "برشت" و...

 معجونی را تشکیل داده است که فقط در آثار او می توان مشاهده  کرد.

شیوه اثری که او خلق می کند بی شک در جهان هنرنقاشی وتصویر سازی بی نظیر است.

تمام کاراکتر هایی که او تاکنون خلق کرده همه وهمه جاودانه شده اند.

اگر بخواهیم مشهور ترین کارهای او را نام ببریم بی شک باید اول از دیوار

 THE WALL"PINK FLOYD" وصد البته CA IRA  اثر ROGER WATERS نام برد.

اسکارف چندی پیش اقدام به چاپ مجموعه کارها و اتودهایی که برای دیوار خلق کرده بود

را در یک پک زیبا روانه بازار کرد که بهانه ای شد برای نوشتن این چند خط .

برای بزرگداشت بیست وهفتمین سال دیوار. اینجور که از شواهد امر پیداست با آنکه قیمت این

کتاب بسیار بالا بوده و هرکسی قدرت خریدش را نداشته ولی فروش خیلی خوبی داشته است .

این مهم  نشان دهنده آن است که این اثر هنوز هم طرفداران بسیاردارد.

 هیچ وقت این حرف مرحوم استاد بدری از خاطرم نمی رود که می گفت :

کار ماندگار کاری است که مکان و زمان نداشته باشد. روانش شاد.

 

 

 

::LINK::
      محمد رضا نکوفر  | 

کدام سپاس بوسه

شایسته ى سرانگشتانِ جوهری ات

خواهد بود

وقتى

نیمه شبان قلم به چشم مى زنى

تا بیدار بمانى

و واژه گانِ از راه رسیده را

تیمار کنى

سرهاشان را شانه بزنى ،

گیسوان شان را ببافى ،

چشمان شان را سُرمه بکشى ،

لُپ هاشان را سرخاب بمالى ،

برتن شان لباس راست کنى ،

گرد از سرشانه شان بگیرى ،

تا دمِ در بدرقه شان کنى ،

و پشتِ سرشان آب و برگِ نارنج بریزى ؟

کدام سپاس بوسه ؟

::LINK::
      محمد رضا نکوفر  |