در افسانه ها آمده که وقتی نوروز می رسـد کسی به نام قدیمی ترین یار انتظارش را می کشد و تا پایان ســــال
به پای او گرما و سرما را تاب می آورد، در باران و برف و آفتاب و ابر او را می ستاید و سبزترین شال گردن
دنیا را به او هدیه می دهد تا در برابر هر گونه اهریمن طبیعت مصون بماند...
این افسانه ایست که سالها پیش نیاکان من سینه به سینه نقل کرده اند و امروز در سینه ی من همچون یادگاری
کهن می تپد...
به یاد می آورم که سالها پیش هنگامی که برای نخستین بار عاشق شدم...مادرم در چشمانم نگریست و لبخندی
از روی مهـربانی چهره اش را تا ابد در ذهنم جاودانه سـاخت .... آن روز از عشــق چیزی نمی دانسـتم... تنهـا
چیزی که بود همان یادگار کهنه ی نیاکانم بود که در سینه ام می تپید...فقط عاشق شده بودم ... همین و بس....
و امروز غبطه می خورم که بی گمان راستین ترین احساس من بوده است...
کاش هیچگاه از یاد نمی بردم... کاش هیچـگاه در سـایه گاه این روزها نفـس نمی کشـیدم...کاش من بودم و یک
دنیا خیال و آرزو....و یک کوچه ی تنگ و باریک اما بزرگ به اندازه ی همه ی دنیا ی آدم بزرگها...نمی دانم..
شاید من خسته ام ... شاید اشتباه می کنم...اما این دروغها؟!!
کاش فرصتی بود برای بازگوی حقیقتی ... به پشت سر نگاه می کنم...هیچ پلی برای بازگشت نیست...و نه حتی
برای پیش رفتن...انگار من مانده ام و یک عالم خستگی ... چرا؟؟مگر عشق چه بود؟؟؟
مگر کهنه یادگار نیاکانم نبود که در سینه ام می تپید؟
مگر قدیمی ترین یار نبود که برای از راه رسیده اش دستانش را هدیه می داد؟
چند ساله ام؟
اینجا کجاست؟
انگار راه را اشــتباه آمده ام...خورشــید درست بالای سرم بود که بی اعتمادی دیواری شــد سیــاه و مرطوب و
آسـمان را تیره سـاخت...دروغ وزیدن گرفته است...به سوره های رسولان سرشکـسته که هیچ...دیگر به آوای
دلنشیـن خداهم اعتمادی نیـست...می دانم...این آغاز راه نیسـت... پایان راه هم نیسـت...من تکیه گاهم چیزیسـت
که یادگار آن در سینه ام می تپد...اما تو...تو راه را اشتباه گرفته ای ...خوب نگاه کن...بالای سرت خورشـــیدی
نیست...دروغ به اشکال گوناگون در حال رقصیدن است و باد ... بادیســت متظاهر و بی ثبات...تاریکی به زودی
این جاده را سـیاه خواهد کرد...یک گام بیشـتر یعنی فرونشــستن در اعمـاق تاریکی...اگر چه... پلی برای پیش و
پس باقی نیست.....
اما هنوز سینه ام گرما گرم این احـساس اسـت که عشــــــق چیزی نیســت که با دروغ و نیرنـگ و ریا همخـوان
باشد.....برگرد.....نه به من.....به روزهای رفته ات برگرد..... به راســتین ترین لحظه های آفرینــش...هنگامی
که یک گل بـاز می شود..... بی هیــچ دروغ و وسـوسـه ای..... به خورشــــــــید برگرد و خوب نگاه کن که چـه
صادقانه دست نوازش بر گلبرگهایش می کشد...
به نوروز برگرد و انتظار عشق را در سینه ات زنده کن...
تا سبزترین شال گردن دنیا را بر گردنت آویزی..
اینست راهی که زمین و آسمان را به افق می رساند...






